دیروز لب بام کلاغ نحس حرفی داشت. بوی فقدان میداد. نوید از نبود حضور مکرر خاطرات زمان بود میداد. زمزمه ی مرگ با گشوده شدن بالهای کلاغ نحس از لابلای پرهای سنگین باردارکننده اش حجم اندوه را تا صحنه نخلستان تکثیر میکرد. دل شوری نداشت، مرده و بی رمق. سنگینی غم ناشی از ناگهانی، وجود مبهوت را کمرنگ میکرد. باور به گوشه ای خزیده بود و شکوه خودنمایی میکرد. آینه نقش غمی نشان میداد، تابوت مرگ.
باد سوسو کنان رفت و یکی با خود برد.
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
سورنای دنیای نرسیدن ها در آرزوی رسیدن به خواسته هایش تقابلی میان نشستن و برخواستن دارد و سعی در تراز تُخم در کفه ی چپ و دِل در کفه ی راست با میزان خواسته ها در ترازوی بی صبرانه ای دارد که از آهنگِ پشتِ زمینهِ جوِ سنگینِ خاطراتِ روزهای خوب و تلخ بیرون کشیده شده است در کنج تاریکی اتاقش کز می کند و خود را به باد سایه ها می دهد.
و سرانجام درشبی منتهی به سحر خورشید نوپا را نظاره گر مینشیند در انتها همزمان با قتل طلوع، غروب را همراهی می کند.
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی